تبليغاتX
حلقه نقد

حلقه نقد

جلسات نقد وبررسی اشعار و داستانهای دانشجويان پژوهشگاه علوم انسانی

 

همان طور که دوستان پژوهشگاهی اطلاع دارند، متاسفانه جلسات

حلقه نقد با وجود پی گیری های بنده و دعوت مکرر از دوستان، تعطیل

 شد.

اما جلسات دیگری هم اکنون در کانون اندیشه جوان به صورت هفتگی و

منظم برگزار می شود. در این جلسات شعر حاضرین مورد بررسی و نقد

قرار می گیرد و هفته بعد متن شعر به همراه نقد اثر در اختیار شاعران

گذاشته می شود.

از همه دوستان دعوت می کنم در این جلسات شرکت کنند.

نشانی:خیابان جمالزاده،کوچه معینی،پلاک۳

زمان: سه شنبه ها ساعت ۴-۶

برای اطلاعات بیشتر می توانید به وبلاگ قول و غزل مراجعه نمائید.

http://qowloqazal.persianblog.ir/

منتظرتان هستیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:13  توسط گرداننده وبلاگ  | 

 

 حلقه نقد از اين هفته به بعد به صورت حضوري تشكيل مي گردد.يكشنبه ها ساعت يك در پژوهشگاه منتظر دوستان هستيم.

«تو آدم بشو نیستی!»

1

از همان پانزده- شانزده سالگی به خودم قول داده بودم اگر پسری داشته باشم، آنقدر تخس و بد دهن و پر رو بار بیاورمش که هیچ‌کس نتواند به او زور بگوید. که هیچ‌کس نتواند به او بگوید: «برو بچه ننه! برو مُفِت را بده مامانت برات پاک کنه! بابا پاستوریزه! کوچولو بیا!»

وقتی به دنیا آمد از ذوق دیوانه شده بودم. همان روز دوم شناسنامه‌اش را با افتخار گرفتم:

«قیصر کامرانی»

وقتی صداش می‌کردم، تمام ذوق و شوق عالم در دلم می‌جوشید.

***

2

هفت ساله بود. صداش ‌کردم:

«قیصر! قیصر! بیا. بدو... آآ قربون پسرم برم... موووچ.... بیا ببین امروز می‌خوام چی یادت بدم... بیا روی زانوم بشین.»

قیصر با آن چشمهای درشت و قهوه‌ای‌اش روی زانوی من ‌نشست و با دقت به حرفای من گوش ‌کرد:

«فکر کن یه پسر پررو و بی‌ادب که همه‌اش فحش‌های بد می‌ده، آمده روبه‌روت وایساده و بهت می‌گه دیگه حق نداری توی این کوچه بیای، آشغال! فهمیدی؟»

حالا تو چی بهش می‌گی؟»

مستقیم تو چشمهام نگاه کرد و گفت: « این پسره چاقه؟»

من با تعجب نگاهش کردم: «چی؟! چاقه؟» کمی فکر کردم و گفتم: «آره. چاقه. خیلی هم چاق. انقد که تو پیشش خیلی کوچولویی»

متفکرانه انگشت سبابه‌اش را لای دوتا دندان شیری جلوش گذاشت و گفت:

«من ازش می‌ترسم و فرار می‌کنم.»

مات ماندم. با صدای بلند گفتم: «یعنی چی که فرار می‌کنی؟ تو حق نداری فرار کنی. باید بری محکم بزنی تو او خیکّشُ بهش بگی هِی گنده بَک! با من کاری نداشته باش! من اسمم قیصره. می‌زنم تو دهنتا! فهمیدی؟»

قیصر در حالی‌که لب پایینش می‌لرزید از روی زانوم بلند شد و دوید رفت به اتاق خودش. می‌دانستم بی‌فایده است. ‌واقعا‌ً بی‌فایده. این آدم بشو نیست. برای همین از قلدُر بار آوردنش دست کشیدم.

***

3

نه ساله بود که اشک‌ریزان پیشم آمد و گفت: « تایتانیک چیه؟» در حالی که از خنده نمی‌توانستم حرف بزنم، گفتم: «تایتانیک؟ اینو از کجا شنیدی؟ هان؟» با تعجب نگاهم کرد و گفت: «تو کوچه با ستاره نشسته بودیم، ستاره داشت گریه می‌کرد، منم داشتم نازش می‌کردم. یه آقایی داشت رد می‌شد. خندید گفت: ای‌بَل! بابا اینجا که تایتانیکه! اینو که گفت ستاره بلند شد رف. تایتانیک فحشه؟»

به زور خنده‌ام را فرو دادم و درحالی‌که دستش را گرفته بودم و نوازشش می‌کردم، گفتم: «نه عزیزم! تایتانیک اسم یه فیلمه. یه فیلم عاشقانه که توش یه دختر و پسری عاشق همن. همین. اون حرف بدی نزده. شاید از شما دو تا خوشش اومده بوده. حالا ستاره چرا گریه می‌کرد؟»

قیصر سرش را روی سینه‌ی من گذاشت و با گریه گفت: «نمی‌دونم. نگف. رَف»

***

4

چند وقتی بود که به رفتارهای قیصر مشکوک شده بودم. تا از مدرسه برمی‌گشت، می‌رفت اتاقش در را می‌بست و تا شب موقع شام بیرون نمی‌آمد. واقعاً نگرانش بودم. هزار فکر تو سرم می‌چرخید. ترس از اعتیاد مهمترینش بود. آنقدر که تلویزیون و هر رسانه‌ی مزخرف دیگه، ترس از این لعنتی را در دل آدم می‌کاشتند.

 بالاخره یک روز صبح جمعه که برای آزمون‌های ماهیانه‌ی کنکور به مدرسه رفته بود، فرصت پیدا کردم تا اتاقش را بگردم و مثلاً خیال خودم را راحت کنم.

اول از همه سراغ کامپیوتر رفتم و روشنش کردم. در همان فاصله که منتظر بودمwindows بالا بیاد، به کتابهای کنار تختش نگاهی انداختم. خدای من! یک لحظه مردد شدم که یعنی تا به حال اشتباه فکر می‌کردم پسرم رشته‌ی ریاضی-فیزیک می‌خواند یا او دانش‌آموز رشته‌ی ادبیات است؟ چون به جای جزوه‌های فیزیک و کتاب دیفرانسیل و هزار کوفت و زهرمار دیگر که انتظار دیدنشان را داشتم، روی زمین نشستم و کتابهای شعر فریدون مشیری و فروغ فرخزاد و حمید مصدق را ورق زدم و به تاریخ‌هایی که کنار بعضی شعرها نوشته شده بود، نگاه کردم و به حال خودم تأسف خوردم. من که می‌خواستم پسرم، تنها پسرم، یکه‌بزن و قوی و پررو و یک‌دنده و بد دهن شود، حالا مقابل چشمانم با دختری از جنس پریان-که شاید اسمش ستاره بود و یک بار هم با هم سوار تایتانیک شده بودند!- می‌رقصید و .... وای خدای من!

کامپیوتر را خاموش کردم و از اتاق بیرون رفتم.

***

 

5

از پشت سر چشمهام را گرفت و با همان لحن بچه‌گانه‌ای که انگار هیچوقت نمی‌خواست فراموشش کند، گفت: «خوب! حدس شما راجع به سورپرایز امروز چیه؟ لطفاً سریع پاسخ دهید...» و خودش اولین کسی بود که به طرز حرف زدنش خندید. دستهاش را گرفتم و در حالی که سعی می‌کردم چشمهام را از دستش نجات بدهم، گفتم: «من که در مقابل تو تسلیمم. آخه من چه می‌دونم این دفعه دیگه چه بلایی می‌خوای سر من بیاری مجنون!»

قبل از اینکه سورپرایزش را نشان دهد، از من قول گرفت که وقتی دستهایش را از چشمهایم برداشت، آنها را همانطور بسته نگه دارم و باز نکنم. من هم قول دادم: «قول مردونه» و دستهایش را برداشت. من هم طبق قول، چشمهام را باز نکردم. دست راستم را گرفت و چیزی مسطح کف دستم گذاشت. به وضوح فهمیدم که کتاب است. گفت: «حالا باز کن» چشمهام را که باز کردم، قبل از هر چیز دو چشم قهوه‌ای مهربان را دیدم که به من خیره شده‌اند و می‌خندند. تنها تفاوتش با چند سال پیش این بود: خط ریش‌های مرتب و سبیل چند روز نتراشیده؛ چه تناسبی با هم دارند این چشم‌های قهوه‌ای و این ریش‌های نرم طلایی...

 تازه متوجه سنگینی چیزی کف دستم شدم. با شیطنت گفت: «ای بابا! خوب نگاه کن دیگه....» دستم را بالا آوردم. جلوی چشمانم گرفتم و خیره نگاه کردم. کتابی کم قطر- خیلی کم قطر- با طرح جلد آبی رنگ، با هاله‌های سفید، به نام «اشکهایت را پاک کن ستاره!»، و نام «قیصر کامرانی» زیر عنوان کتاب. کتاب را برگرداندم. نوشته بود:

اشکهایت را پاک کن ستاره!

اینجا غریبه‌ها

دائم

می‌آیند و می‌روند و من

هر لحظه باید برایشان بگویم که اشکهای تو

چرا هِی می‌بارند و می‌بارند و می‌بارند...

و هیچ کس حرف من را باور نمی‌کند

و من دیگر، برای پاک کردن اشکهای تو

وقتی نخواهم داشت... .

:«چی؟! ... قیص... قیصر کامرانی؟ یعنی تو؟! کتاب تو؟ ... من ...»

همانجور با خنده گفت: «بله! کتاب شعر خودمه. بالاخره چاپش کردم. چطوره؟ خوشت اومد؟ سورپریز شدی؟ ... آره؟»

چشمام را بستم و با خنده گفتم: «من که قبلاً هم گفته بودم پسر! تو آدم بشو نیستی... .»

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 13:58  توسط گرداننده وبلاگ  | 

 

 مینا اورنگ دانشجوی کارشناسی ارشد رشته روان شناسی ست و چند ماهی ست داستان نویسی را آغاز کرده...

 

کفش های زنانگی

هن هن کنان، هیکل درشت و سنگین خود را داخل خانه انداخت و در را پشت سرش بست. از سه طبقه بالا آمده بود و دیگر نای نفس کشیدن نداشت. تقصیر خودش بود. به رژیمش هیچ توجهی نداشت و روز به روز  چاق تر می شد. به دیوار راهرو تکیه داد و کیسه ها و بسته های خریدی را که در دست داشت، بر زمین گذاشت. در آینه جا کفشی نگاهش به خودش افتاد. عرق کرده بود. چادر و مقنعه را از سرش کند و به جالباسی آویزان کرد. کیسه های سبزی و میوه ای را که خریده بود، از روی زمین بلند کرد و به آشپزخانه برد. در آشپزخانه آبی به سرو صورتش زد و شیشه آب را از یخچال بیرون آورد و سر کشید. کولر خراب شده بود. پنجره ها را تا آخر باز کرد و کیسه ای را که در آن جعبه کفشی بود، از کنار در خروجی برداشت. به پشتی تکیه داد و روی فرش قرمزی که تمام اتاق را پوشانده بود، ولو شد و پاهایش را دراز کرد.  ذوق داشت کفشی را که خریده بود، دوباره ببیند. در جعبه را که باز کرد، لبخندی همه صورتش را پر کرد. اصلا پشیمان نبود. هیچوقت هم پشیمان نمی شد. با اینکه مجبور شده بود بیشتر پولش را بدهد تا بتواند کفش را بخرد و حتما خرجی ماهانه کم  می آورد، اما ارزشش را داشت. بی اختیار یک لنگه کفش را از جعبه در آورد و به دهانش نزدیک کرد و نوک تیز آن را بوسید. کفش پاشنه بلند پولک دوزی شده ی تحسین برانگیزی بود. نیم ساعت جلوی مغازه ایستاده بود و به آن خیره شده بود. بعد از نیم ساعت خودش را مجبور کرده بود دل بکند و به بقیه ی مغازه ها سر بزند. تابستان ها این کفش های جلو بسته خیلی پایش را اذیت می کرد. چند وقت می شد در فکرش بود کفش رو بازی برای خودش بخرد. اما وقت و پول نداشت. وقت هم زیاد مهم نبود. در مسیر خانه تا اداره هر روز از چندین مغازه و پاساژ می گذشت و عادت کرده بود پشت ویترین مغازه ها وقت گذرانی کند و جنس و مدل کفش ها و قیمتشان را تخمین بزند. اما پولی دستش نبود. حالا هم که پولی به دستش آمده بود، همه اش را به باد داده بود. بعد از یک ساعت چرخ زدن در مغازه ها و پاساژها، رفته بود کفش های پاشنه هفت سانتی ظریف پولک دوزی شده ای خریده بود که چند شماره هم از پایش کوچکتر بود. بدون اینکه زیاد فکر کند، از ترس اینکه تصمیمش عوض شود، خودش را داخل مغازه انداخته بود و تند تند پولها را شمرده و مغازه دار را مجبور کرده بود کفش ها را از پشت ویترین در آورد و به او بدهد. برخلاف همیشه که وسواس خرید داشت، این بار همه ی ماجرا بیشتر از پنج شش دقیقه طول نکشیده بود. بعد با عجله به سوی خانه آمده بود و تا سر کوچه خودشان نرسیده بود، آرام نگرفته بود. می ترسید پشیمان شود و کفش ها را پس دهد. مثل بچه ای که می ترسد اسباب بازی مورد علاقه اش را از چنگش درآورند، کیسه کفش را چنگ زده بود و به سرعت به خانه برگشته بود. هنوز کف دستش از رد و فشار ناخن ها قرمز بود. نوک انگشتانش را آرام آرام روی دانه دانه پولک ها کشید و انحنای کفش، گودی آن و نوک تیز آن را لمس کرد. بدون شک کفش زیبایی بود. پر از گلهای کوچک بنفش و سفید و آبی و زرد. از شادی در پوست خود بند نمی شد. دستهای چاق و تپلش را در دو لنگه کفش کرد و در هوا چند قدم راه رفت. بعد کفش ها را بر زمین گذاشت، خم شد و سعی کرد چهار دست و پا در اتاق راه رود. سنگینی اش را روی پاها انداخته بود و مواظب بود به کفش ها که بسیار ظریف بودند، فشاری وارد نشود. به آن سر اتاق که رسید، هنوز شور و شوقش فروکش نکرده بود. کفش ها را به صورتش نزدیک کرد و گل به گل آن و پولک های شیشه ای دوخته شده بر آن را بوسید و کف زبر آن را محکم بر صورتش کشید. نفس هایش تند شده بود. لبهایش بی اختیار به هم فشرده می شدند. نوک تیز کفش را به دهان برد و محکم آن را گاز گرفت و ناگهان زد زیر خنده. بی دلیل می خندید. همانطور که می خندید، کفش ها را عقب عقب برد و گذاشت وسط اتاق. به پشتی لم داد و خیره شد به آنها. نفس بلندی کشید. چقدر زیبا بودند. اشک در چشمهایش جمع شده بود. از پشت اشک کفش ها آرام می لرزیدند. فکر کرد اگر یک ماه هم مجبور شود نان و پنیر بخورد، باز ارزشش را دارد. او که دلخوشی دیگری نداشت. پایش را دراز کرد و با نوک انگشت یک لنگه ی کفش را که کمی کج شده بود، راست کرد. در عمرش کفش بسیار دیده بود. اصلا یکی از بهترین سرگرمی هایش، اگر نگوییم تنها سرگرمی اش، این بود که پشت ویترین مغازه های کفش فروشی بایستد و به کفش ها نگاه کند. سر این سرگرمی لذت بخش، دو بار هم با دو مرد آشنا شده بود. یکیشان که دیده بود خیلی وقت است سرگرم تماشای ویترین یک کفش فروشی است، سر صحبت را باز کرده بود که        می خواهد یک کفش برای خودش بخرد و دوست دارد مطابق سلیقه ی او که یک خانم است، باشد. اما دیگری بعد از چند دقیقه مقدمه چینی از او پرسیده بود اگر قرار باشد از میان آن کفش ها، یک کفش برای خودش انتخاب کند، کدام را انتخاب می کند. او به فکر فرو رفته بود و آنقدر طول داده بود که وقتی سر بلند کرده بود تا جواب دهد، مرد نبود.  

کفش ها آرام و موقر در کنار هم ایستاده بودند و مثل دو دختر بلند قامت و ظریف، شرمناک در اوج جوانیشان می درخشیدند. فکر کرد با این کفش ها فقط باید رقصید. ناگهان انگار چیزی یادش آمده باشد، بلند شد و از کمد لباس ها، که پر از لباس های سیاه و خاکستری و قهوه ای بود، چوب لباسی ای را بیرون کشید که به آن پیراهن ساتن نارنجی رنگی آویزان بود. پیراهن ظریف و بلندی که یک چاک بلند در پهلو داشت و حاشیه های یقه و دامن آن پر از گلهای ریز و درشت رنگارنگ بود. سرشانه های پیراهن را تا روی شانه هایش بالا آورد و در آینه قدی کمد به خودش نگاه کرد. زیر چشمهایش گود افتاده بود و موهایش که زودهنگام داشت سفید می شد، آشفته بر صورتش ریخته بود. پهلوهایش از دو طرف پیراهن بیرون زده بود. پیراهن را تا روی صورتش بالا کشید و نوک پا نوک پا به سمت کفش ها رفت و سعی کرد سر پاهایش را داخل کفش ها کند. چیزی نمانده بود به زمین بیفتد.

پیراهن را که در کمد گذاشت، کفش ها را برداشت و به سینه اش چسباند. باد خنکی از پنجره می زد تو و پرده را آرام تکان می داد. آن موقع هم تابستان بود. سرش را محکم تکان داد تا چیزی را که به ذهنش آمده بود، فراموش کند. فایده ای نداشت. دوباره آن کفش ها جلوی چشمش بود. آن کفش ها و آن ساق پای سفید. هنوز مدرسه نمی رفت. مادر روزها تا شب در یک کارخانه بسته بندی چند شیفت کار     می کرد و پدر صبح تا شب در خانه بود. یا سیگار می کشید و سوسن گوش می داد یا تار و سه تار می ساخت. نصف اتاق را تا سقف با کاسه های شکسته و نو پر کرده بود و در نصف دیگر اتاق بساط چایی و بافور و اسباب کارهایش را پهن کرده بود و ساز می ساخت. او هم در اتاق دیگر که هم اتاق خوابشان بود هم اتاق آشپزی و هم اتاق مهمان، دفتر نقاشی و مداد رنگی هایش را پهن می کرد و صبح تا شب، تا مادر بیاید، نقاشی می کشید و به پنجره نگاه  می کرد. هیچکدامشان اجازه نداشتند از اتاق بیرون بروند. مادر در را از پشت قفل می کرد. عصرها که می شد، صدای تق تق آن کفش ها از میان سروصدای بازی بچه های صاحبخانه او را به سوی پنجره می کشاند. پشتی و بالش ها را روی هم    می گذاشت و از آنها بالا می رفت تا از پشت شیشه پنجره کفش ها را بهتر ببیند. یک جفت کفش دیگر هم بود. یک جفت کفش مردانه سیاه و بزرگ و زمخت که از تمیزی برق می زد. تا وقتی هوا تاریک شود آن بالا می ایستاد و به ترکیب بی نظیر آن کفش ها در کنار هم خیره می شد. هر روز عصر قبل از آنکه صدای تق تق آن کفش ها هوش و حواسش را برباید، دلش شور می افتاد. تند تند چای و قندان و زیر سیگاری پدر را آماده می کرد تا وقتی سر و کله کفش ها پیدا شد، پدر بیخود او را صدا نکند و او را از آن بالا، از میان رویاهایش پایین نکشد. خوب یادش مانده بود. تندی آفتاب که می رفت و سایه بیشتر     می شد کفش ها پیدایشان می شد. اول کفش های سیاه و سنگین پشت پنجره پیدایشان می شد. پایین پای صندلی آرام بر زمین می نشستند و ناگهان از جا می پریدند. دل دخترک هری پایین           می ریخت. فکر می کرد الان است که مرد خم شود و مچ او را که دزدکی داشت از پنجره نگاه می کرد، بگیرد. اما مرد هیچوقت خم  نمی شد. فقط از روی صندلی بلند می شد و می نشست. بلند می شد و می نشست. تا وقتی که آن کفش های سحر انگیز پیدایشان می شد. آنوقت دیگر کفش های سیاه جم نمی خورند. آرام می گرفتند. دل دخترک هم آرام می گرفت و مجذوب آن گلهای ریز و درشت صورتی و سفید، آن پاشنه های بلند و آن ساق پای سفید که از لای چادر نازک نقره ای پیدا بود، می شد. گاه گاه پاشنه ی کفش هایشان به هم می خورد و آن کفش های رویایی تند خود را کنار می کشیدند و زمانی دیگر نه تنها خود را کنار نمی کشیدند، بلکه با نوک تیز خود روی آن کفش های سیاه ضرب می گرفتند و دخترک را مسحور خود می کردند. غروب که می شد از نردبان بالشتی اش پایین می آمد، اتاق را مرتب می کرد و تا وقتی مادر به خانه بیاید، نقاشی می کشید. می خواست همه ی آنچه را که دیده بود، به روی کاغذ بیاورد. و هیچوقت نمی توانست. چیزی در آن کفش ها بود که او نمی فهمید و نمی توانست بکشد. گاه عروسی می کشید با یک دنیا کفش های پاشنه بلند و رنگارنگ در اطرافش، گاه صفحه را پر از گلهای ریز و درشت می کرد و گاه عروس و داماد کوچکی می کشید که کفش هایشان همه ی صفحه را پر می کرد. آن عصرهای تابستان انگار هیچوقت تمامی نداشت. هنوز هم تمام نشده بود. خودش را می دید پشت پنجره ایستاده و با یک دست لبه تاقچه پنجره را گرفته تا نیفتد و با دست دیگر گردنش را که از شدت کشیده شدن درد می کرد، آرام می مالد. تا آن روز. آن روز تعطیل بود. مادر سرکار نرفته بود. ظهر برای ناهار به خانه ی یکی از فامیل رفته بودند. پدر طبق معمول در خانه مانده بود. وقتی به خانه برگشته بودند، از ظهر گذشته بود. نصف حیاط سایه بود، نصف حیاط آفتاب. صاحبخانه خانه نبود. زود رفته بود سر حوض و شیر آب را تا آخر باز کرده بود. گاه گاه هم به دو صندلی خالی که پشت به پنجره شان گذاشته شده بود، نگاه انداخته بود. نمی دانست چرا دلش شور می زد.

پدر لخ لخ کنان با دمپایی های پلاستیکی سفید پاره از پله های زیر زمین بالا آمده بود و روی یکی از آن دو صندلی نشسته بود. مادر هم که پای خاکی شده چادرش را در حوض چنگ می زد، مدام به او تشر زده بود که آب را کمتر باز کند. بعد هم  همانطور که چادرش را روی بند حیاط پهن می کرد شروع کرده بود به غرغر کردن و سرکوفت زدن سر پدر. پدر مثل همیشه خودش را مشغول سیگار کشیدن کرده بود و به جای نامعلومی خیره شده بود. صدای سوسن از اتاق کارش می آمد. و ناگهان چه دیده بود. مادر که چادرش را روی بند حیاط پهن کرده بود، کنار پدر روی صندلی ای که متعلق به آن کفش های سیاه و براق بود، نشسته بود و ناله و نفرین می کرد. کفش های سیاه گرد و خاک گرفته پاشنه تختش را که کفش مهمانی و کار و خرید و بازارش بود، در آورده بود و کف پاهایش را به هم می مالید. ناگهان متوقف شده بود. انگار همه چیز متوقف شده بود. فقط صدای شر شر آب که با شدت هر چه تمام تر در حوض        می ریخت و به اینور و آنور می پاشید، جریان داشت. خیره شده بود به آن دو و از دمپایی های پاره و پاهای لاغر و کبره بسته یکی به کفش های مستطیل شکل و گرد و خاک گرفته و جوراب کلفت و سیاه دیگری نگاه کرده بود.

سرش را تکان داد و به چشمهایش که دیگر جایی را نمی دید، فشار آورد. دوباره کفش ها ظاهر شدند.       پولک هایشان در زیر آخرین شعاع های خورشید که از لای پرده می زد تو، می درخشید. دست بر زمین گذاشت و از جایش بلند شد.

در اتاق خواب از زیر تخت جعبه بزرگی را بیرون کشید. در جعبه را که باز کرد، یک جفت چکمه ی ساق بلند قرمز رنگ برق زدند. چکمه ها نو و تمیز بود. با ملافه ای که دم دستش بود، دستی به سر و گوششان کشید. تن چکمه ها خنک و سر بود. چند دقیقه به چکمه ها خیره شد و لبخندی به زور صورتش را از هم باز کرد. چکمه ها را در جعبه گذاشت و جعبه را در زیر تخت قرار داد. کفش هایی را هم که تازه خریده بود، در جعبه شان قرار داد. می خواست در جعبه را ببندد که دلش نیامد. بار دیگر آنها را به صورتش نزدیک کرد. می خواست آنها را ببوسد. لبهایش به هم نمی آمد. تلاش کرد. نمی توانست. دلزده آنها را در جعبه گذاشت و جعبه را به زیر تخت هل داد. چیزی در سرش بلند و تق تق صدا می داد. انگار در سرش چکش می زدند. صورتش از درد در هم شد. سرش را محکم میان دو دست گرفت و فشار داد. بدنش یخ کرده بود. بلند شد و پنجره را که تا نیمه باز بود، بست. روی تخت ولو شد و پتو را روی سر کشید.

 

 

 مینا اورنگ

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 13:32  توسط گرداننده وبلاگ  |